#سلطان_پارت_299
حتی اگه خودمون بخواییم.
نگاهش کردم هنوزم لبخند می زد،از اون همه خونسردیش لجم گرفت،با چه وقاحتی به من پیشنهاد شراکت می ده ،انگار یادش رفته که پدرش قاتل خانواده ی من بوده و خودش بدتراز پدرش...
من به خون این خانواده تشنه بودم.
همزمان که دندون هام رو از خشم روی هم فشار می دادم،نگاهم به اسلحه ای افتاد که مهران رو به من نشونه رفته بود.
یعنی آخر راهم بود،من هنوز به همه ی اهدافم نرسیده بودم.
_خدا حافظ امیرسام ریاحی...
خیره نگاهش می کردم اسلحه ام رو. به سمتش نشونه رفتم ...
_قبل اینکه برم تورو هم با...
مات ، خیره به پشت سر مهران موندم چندتا ماشین که با سرعت جلوی حیاط ترمز کردن .
مهران و نگهبان ها همزمان بامن برگشتن وبه پشت سرشون خیره شدن،بادیدن چهره ی آشنای سامیار پوزخند صداداری زدم و زیر لب زم زمه کردم:
_آفرین نفس،آفرین دختر ..
بایک قدم بلند خودم رو انداختم تو خونه،
ازلای در به بیرون خیره بودم ،بااینکه مطمعن بودم که افراد مهران سمت خونه نمیان ولی خب عقل حکم می کرد که جانب اطمینان رو رعایت کنم.
_آقاجان خدارو شکر که سالمی ،آخه چرارفتی بیرون.
romangram.com | @romangram_com