#سلطان_پارت_293
به هق هق افتاده بودم،انقدر خفه و بی صدا که راه تنفسم رو بند آورده بود.
سیاوش رو می دیدم که روبه روم نشسته بود و نگران صدام می زد ومن ازبین چشم های بی جونم به سختی نگاهم رو بهش دوخته بودم،اما بوی سلطان رو احساس می کردم،یعنی سلطان زنده است،به سختی سرم رو بالا گرفتم.
با دیدن سامیار که دستش رو دور شونه ام حلقه کرده بودحالم گرفته شد و درکسری ازثانیه ازروی زمین کنده شدم.
بایک حرکت من رو روی دست هاش بلند کرد وتو همون حالت صداش رو که زیر لبی بود شنیدم:
_خدایا توبااین سرو وضع اینجا چکار می کنی ،چه اتفاقی افتاده برات دختر.
سرم روی سینه اش بود ،نمی دونم چرا آغوشش به اندازه ی گرمایی که تو آغوش سلطان احساس می کردم نبود.
اسمش رو زیر لب زمزمه کردم،اما انقدر آروم که نشنید.
_سلطان...
می خواستم ماجرارو براش بگم اما زبونم نمی چرخید.
چشم هام که بارونی بود رو بستم،صداهای زیادی اطرافم شنیده می شد ،فکرکنم وارد خونه ی یکی ازروستایی ها شدیم چون نور شدیدی به چشمم خورد که از پشت پلک های نازکم متوجه ی نور شدم.
سامیار آروم من رو روی یه جای نرم گذاشت.
ازم فاصله گرفت چشم هام رو باز کردم.
کنارم نشسته بود،دست راستم توی دستش بود وبا سر انگشت هاش به گونه ام ضربه می زد.
_نفس؟!.
romangram.com | @romangram_com