#سلطان_پارت_294
باتوام،چراحرف نمیزنی ،بگو چرا به این روز افتادی.
لحنش عصبی و نگران بود.
سرم سنگین شده بودو به شدت گرم...
دوست داشتم تاابد بخوابم.
_بفرما آقا آب بده بخوره.
سامیار یک دستش رو زیر سرم گذاشت و کمکم کرد تا سرم رو کمی بالا بیارم،لیوان آب رو جلوی دهانم گذاشت و وادارم کرد تا چند جرعه به زور قورت بدم.با هر جرعه که می بلعیدم گلوم به شدت می سوخت.
سیاوش کمی روی سرم خم شد.
_نفس چی شده،چرا به این روز افتادی؟
حالا که حالم کمی با خوردن آب جا اومده بود ،با صدایی که به زور از هنجره ام خارج می شد زمزمه وار گفتم:
__سلطان ....ت...تو خونه ی م...مشهدی رضا گیر مهران افتاده .
...
گفت که طاهاام بره خونه دونبال سونیا...
دوباره شروع کردم به هق هق کردن....
_سلطان مرده،مهران کشتتش سلطان رو کشت.
romangram.com | @romangram_com