#سلطان_پارت_292
از شدت درد دستام می لرزیدن، تفنگ رو که تااون لحظه محکم می فشردم بالا گرفتم،به سمت اون سگ نشونه رفتم وبا یک حرکت ماشه رو کشیدم .
صدای بلند گلوله که تو محیط پیچید، به یکباره خوف بدی به جونم افتاد، از درد به مرز مردن رسیده بودم و گریه امونم رو بریده بود با پای دیگه ام ضربه ای به سگ زدم که افتاد کمی اون طرف تر، هینی که هق هق می کردم دستم رو به درختی که کنارم بود گرفتم و به سختی ازروی زمین بلند شدم،نمی تونستم بشینم تایه حیوون دیگه بهم حمله کنه. باید می رفتم،باید هرچه زود تر خودم رو به سامیار می رسوندم.
لنگ لنگون راافتادم،لبم رو از شدت درد ،روی هم فشار می دادم باتحمل دردی کشنده به سختی قدم بر می داشتم،قطرانت درشت عرق که از انتهای ابروم روی گونه ام سر می خوردن و با قطرات اشکم یکی شده بود
همه جا تاریک بود گه گاهی صدای وحشتناکی تو فضا می پیچید
،درد پام یک طرف ترس و وحشتم ازاین درخت های ترسناک هم یک طرف ،پام خونریزی داشت ،جلوی چشم هام سیاهی می رفت.
چند دقیق ای به سختی ادامه دادم که چشمم از فاصله ی نه چندان دوری به نور چراغ برقی افتاد.
لبخند پیروز مندانه ای زدم و با وجود سوزش شدید پام قدم هام رو سریع تر برداشتم.
نفس نفس می زدم دستم رو روی دیوار کاهگلی خونه ای روستایی گذاشتم.
خدا کنه سگ این خونه بهم حمله نکنه.دست به دیوار خودم رو به سمت کوچه کشوندم،با چیزی که دیدم شوکه خیره شدم به رو به رو...
هول شده بودم گریه ام شدت گرفته بود تازه یاد سلطان افتادم،یاد پام ،یاد مهران...
قدم های لرزونم رو با درد به سمتشون برداشتم،بادیدن سیاوش که کنارسامیارو طاها وچند تااز مردهای روستا و محافظا ایستاده بود دلم دوباره گرم شد به بودن پشتیبانی که می تونستم با خیال راحت خودم رو تو آغوشش بندازم.
چندین متر مونده بود تا بهشون برسم، احساس کردم جلوی چشمام سیاهی رفت و به یک باره روی زمین افتادم،مزه ی خاک رو تو دهنم احساس کردم.
توان کوچک ترین تکون رو هم نداشتم .
هوشیار بودم اما ضعف داشتم،حالم انقدربد بود که نمی فهمیدم همچنان دارم گریه می کنم.
romangram.com | @romangram_com