#سلطان_پارت_291
دست هام به شدت می سوخت صورتم رو ازدرد جمع کردم ودهنم رو کج کردم.دستام رو جلوی صورتم گرفتم،اما تو اون تاریکی که چیزی دیده نمی شد.فکر کنم سنگ ریزه و یا چوب رفته توش ،سریع به خودم اومدم و بادرد پام از روی زمین بلند شدم،باید سریع تر از این خونه دور می شدم،خم شدم،هفت تیر رو ازروی زمین برداشتم.
وشروع به دویدن کردم.
جنگل تاریک بود ولی امشب آسمون مهتابی و روشن بودش.
چند متری ازراه رو نرفته بودم که با صدای رگبار گلوله وحشت زده دستم رو روی سینه ام گذاشتم که به سرعت بالا و پایین می شد.
برگشتم سمت خونه،ناخداگاه با فکری که به ذهنم رسید اشک هام سد چشمم رو شکوندن و بازی کنان روی گونه ام سر خوردن وتا زیر چونه ام رسیدن.
هینی که نفس نفس می زدم واز خشکی دهانم گلوم به شدت می سوخت بریده بریده زمزمه کردم.
_امیر سام...نه،خدای من...نه...
هق هق می کردم ،یعنی اون مهران پست فطرت به سمت سلطان شلیک کردش اگه کشته باشدش چی؟
_نه نفس اون مرد قوییه به این راحتی ها کشته نمی شه..
هق هق کنان غرق درافکارم بودم که صدای پارس سگی از سمت راستم من رو به وحشت انداخت،جیغ خفیفی کشیدم و با قدرت تمام شروع کردم به دویدن ،سگ به دونبالم پارس کنان می دوید ومن هق هق کنان از پشت پرده ای از اشک شاخ و برگ هارو باوحشت کنار می زدم و به دونبال راه حلی بودم برای خلاصی از دست اون سگ از طرفی هم دلم نمی اومد که به سگ شلیک کنم
_گم شو دیگه لعنتی ،چرا دست از سرم برنمی داری،حیوون نفهم.
ترس از اون سگ باعث شده بود که مهران رو فراموش کنم.
صدای سگ رو هرلحظه به خودم نزدیک تر می دیدم ،تا جایی که باحس سوزش کشنده ی پام ،جیغ بلندی کشیدم وناخداگاه روی زمین افتادم.
با ترس ودرد نگاهم رو به اون سگ دوختم دندون های تیزش رو داخل ساق پام فرو کرده بود.
romangram.com | @romangram_com