#سلطان_پارت_290
پای راستم رو روی دست های داغش گذاشتم،وبا یک حرکت خودم رو بالا کشیدم.
دستم رو روی کتفش گذاشتم ،نمی تونستم خودم رو به پنجره برسونم که فکرکنم فهمیدو دستش رو روی باسنم گذاشت و بایک حرکت من رو هول داد سمت بالا ،از خجالت این کارش تمام صورتم داغ شد شانسی که آوردم این بود که دیگه صورتش رو نمی دیدم.
نفسم رو به زحمت بیرون می دادم.
صورتم جوری گرگرفته بود که دیگه سرمای زیر صفر محیطم قادر به خنک کردنم نبود ،من که تااون لحظه تو افکارم بودم باصدای بم مردونه اش به خودم اومد.
_نفس مراقب خودت باش.
قلبم بااین حرفش بی جنبگی شونشون دادآنچنان با شدت به سینه ام خودش رو می کوبوند،که گفتم الان سکته می کنم.
_خوبه حرف عاشقانه ای بهم نزدش.
با صدای لرزونی در جوابش زمزمه کردم.
_توام مراقب خودت باش امیر سام..
دیگه حرفی ازش نشنیدم فقط با صدای قدم هاش فهمیدم که رفته،به پایین نگاه کردم انقدر مرتفع نبود،خیلی راحت می تونستم بپرم پایین..
تمام حواسم رو سعی کردم به سلطان بسپرم به صداش که کی اسمم رو صدا می زنه.
همه گوش و هوشم رو برای شنیدن صدای سلطان آماده کرده بودم،امااضطراب کشنده ای به جونم افتاده بود ،که هیچ جوره قادربه کنترلش نبودم.
تو خودم بودم که صدای مردانه وبلند سلطان تو فضا انعکاس عجیبی پیدا کرد.
این مرد مثل شیر می غرید و ....اصلا شباهت عجیب این مرد باشیر برام تعجب آوربود،به سختی دستم رو به چوب بزرگی که به عنوان ستون تو دیوار کار گذاشته بودن و انتهاش از دیوار خارج شده بود گرفتم ،خودم رو بایک حرکت بیرون کشیدم دستم رو به لبه ی پنجره گرفتم و خودم رو آویزون پنجره کردم و دستام رو تو یک لحظه باز کردم و به حالت آماده باش روی زمین افتادم.
romangram.com | @romangram_com