#سلطان_پارت_289
_لبخند تلخی به روش زدم .
_به نفس بگو بیاد بیرون نفس رو تحویلم بده.
نیشخندی زدم و یه تای ابروم رو بالا انداختم.
_پسر پاشا من نفس رو
نفس رو فریاد زدم...
هیچ موقعه دست کفتاری مثل تو نمی دم.
نمی دم رو که گفتم از پشت سرم طبق نقشه ی ازپیش تعیین شدم شلیک شد سمت محافظای مهران.
همشون شوکه شده بودن،بایک قدم بلند وسریع خودم رو پرت کردم تو کلبه،بلند می خندیدم و نفس نفس می زدم.
(نفس)
**
دستش رو تو هم قلاب کرده و تکیه اش رو به دیوارداده بود و بااون چشم های پرجذبه و جادوییش خیره بود به من.
کی می تونست باهاش مخالفت کنه ،مجبور بودم به حرفش گوش بدم ،اصلا ازش بعید نبود که بامخالفتم همینجا دخلم رو بیاره.
باتردید به سمتش قدم برداشتم.
دستم رو به بازو های قطور و عصلانیش گرفتم ،نفس ازاین همه نزدیکی بهش داشت بند می اومد.
romangram.com | @romangram_com