#سلطان_پارت_288
سرم رو چرخوندم سمت مشتی رضا...
نفسم رو عمیق بیرون دادم.
_مشتی یادت نره بهت چی گفتم:
سرش رو تکون داد..
_باشه ،آقا جان حواسم هست.
چشم هام رو رو هم گذاشتم و به سرعت باز کردم.
درو باز کردمو با یک قدم ازدرگاه خارج شدم.
افراد مهران به سرعت روبه روی کلبه ایستادن،لبخند زدم،نقشه ام گرفته بود حتی مهرانم داشت به داخل حیاط می اومد.
دوتا دستم رو بالا گرفتم و پشت گردنم گذاشتم.
مهران به فاصله پشت سر محافظاش ایستاد.
نگاه تمسخر آمیزی بهم انداخت و پوزخند صداداری زد.
_به به می بینم که شیر وحشی ما کم کم داره از تکا پوش می اوفته،پس چی بود هی رجز می خوندی که من فلان می کنم،من بی سار می کنم.
_هرچی که گفتم حقیقت داشت،من تقاص خونریزی امشبت رو فقط با خونریزی می گیرم.
_خفه شو سلطان ،مثل اینکه یادت رفته تو چه موقعیتی هستی ،ببین چند نفر سمتت نشونه رفتن.
romangram.com | @romangram_com