#سلطان_پارت_287


دستم رو روی شونه های خمیده پیرمرد گذاشتم و فشار خفیفی بهشون دادم.

_نترس مشتی ،می خوام حواسشون رو پرت کنم تا نفس بتونه از پنجره فرار کنه.

_فرار کنه؟

_آره،حالا خوب گوش بده ببین بهت چی می گم...

پیرمرد تمام گوش و هوشش رو به من داده بود وقتی نقشه رو براش گفتم ،یک قدم به سمت در برداشتم لای در رو باز کردم و فریاد زدم.

_مهران باهات حرف دارم،کجایی؟

بعد چند لحظه که سرو صدا شون بلند شد ،صدای بلند مهران به گوشم رسید.

_اینجام سلطان،بگو ببینم چی می خوایی بگی؟!

نیشخندی زدم و ابرو هام رو بالا انداختم.

_قول شرف می دی که اگه نفس رو بهت بدم ،من رو زنده بذاری ؟

رنگ بهت و تعجب تو صداش به وضوح احساس می شد.

_آره بهت قول شرف می دم سلطان،من فقط نفس رو می خوام.

_باشه پس اول من میام بیرون،به افرادت بسپر که به سمتم شلیک نکنن.

_خوبه سلطان،خوشحالم که سر عقل اومدی،قبوله بیا،بهشون می گم کاریت نداشته باشن.

romangram.com | @romangram_com