#سلطان_پارت_280


بادست راست به پشت سرم اشاره کرد،هینی که به عقب برمی گشتم..

_مشتی چشت به بیرون باشه تا بر می گردم،یه دفعه نریزن سرمون.

_باشه پسرم.

با دوقدم بلندوارد آشپز خونه شدم یک دور نگاهم رو چرخوندم ،درکوچکی درست سمت چپ اتاق به چشمم خورد،با دوقدم بلند خودم رو به دررسوندم دست بردم سمت دری که دستگیره نداشت،مثل اینکه دستگیره رو درآورده بودن.

ازلبه ی در گرفتم دررو به سمت خودم کشیدم،سرم رو کمی خم کردم و ازدرگاه رد شدم چهارچوب در کوچک بود واگه سرم رو خم نمی کردم نمی تونستم رد بشم .نگاهم رو دورتادور حمام کوچک که تماما سیمان بود گردوندم،که چشمم روی پنجره ی کوچک روی دیوارثابت موند.

یه پنجره ی گرد کوچیک فکر کنم نفس به زور ازش رد بشه.

دستم رو به گردنم کشیدم ،زیر لب زمزمه کردم..‌

_نفس ازاین پنجره رد می شه ولی دختر مشتی جسته اش بزرگ تره نمی تونه ردشه،

دستم رو پایین انداختم،خیره به پنجره...

_یعنی نفس رو تنهایی بفرستم بره ،خودمم که نمی تونم ردشم،

هم زمان انگشت شست و اشاره رو کنار لبم کشیدم،

_امیر سام؟

باشنیدن صدای نفس سریع به عقب برگشتم.

خیره بود تو چشم هام،نگران و مضطرب.

romangram.com | @romangram_com