#سلطان_پارت_281
لبم رو با زبونم تر کردم و منتظر نگاهم رو به صورتش دوختم.
نفسش رو عمیق بیرون دادو دست راستش رو تکیه داد به درگاه،
_می خوایی چکار کنی؟
همونطور که سایه ی محوی ازترس روی نگاهش افتاده بود،یک قدم به سمتش برداشتم،دستم رو روی بازوش گذاشتم.
بافشار دستم عضلاتش منقبض شد،
_نفس امشب تو...تنها برگ برنده ی منی،تنها شانسم برای زنده موندن...
رنگش پریده بود،چشم هاش سرخ بود ،هرلحظه می خواست که بباره،امابالجاجت مانع باریدنشون می شد.
دستم رو فشار داد و باصدای که ازترس وشدت بغض می لرزید لب زد:
_من رو تحویل مهران نده،ازت خواهش می کنم،مگه تو به من قول ندادی که،هوام رو داشته باشی،پس چی شد،یعنی می خوایی من رو تحویل او مهران عوضی بدی؟!
به حدی التماس چاشنی لحنش شده بود که تاچند لحظه بی اختیار فقط نگاهش می کردم..
اونقدر تو صورتم خیره شدکه آخر یک قطره اشک بالجبازی ازمیان حصار چشمانش راه به بیرون پیداکرد و روی گونه اش چکید و رقصان رقصان تازیر چونه اش لغزید.
دستم زیر دستش لرزش خفیفی داشت.
تو چشم هایی که از ترس دودو میزد خیره بودم،وباصدایی که بم بود و گرفته زمزمه کردم:
_نمی خوام تحویلت بدم،گفتم برگ برنده می ،چون بین ما چهار نفر فقط تویی که می تونی ازاین سوراخ رد شی.
romangram.com | @romangram_com