#سلطان_پارت_279
در چوبی که تحت تاثیر گلوله های تفنگ سوراخ سوراخ شده بود رو بستم.
نیم نگاهی به نفس انداختم ،دستش روی گوشش و خیره به زمین بود و گریه می کرد.
نگاهم رو بالا کشیدم نگاه خشمگین واعصبانیم رو به مشتی دوختم...
_ببینم ،این خونه غیراز این پنجره سوراخ سمبه ی دیگه ای نداره.
رنگش پریده بود،معلوم بود که بدجور ترسیده.
انگشت اشاره اش رو روی لبش گذاشته بودو زمزمه وار زیر لب صدایی از خودش در می آورد.
_اووم...
کمی مکث کرد،سپس ادامه داد.
_چرا آقا یه پنجره ی کوچیکم تو حمام هستش ،ولی خیلی کوچیکه ،نمی تونیم ازش رد شیم.
موشکافانه خیره بودم به صورتش،
_یعنی اندازه اش چقدره؟!
_چطور بگم،مثلا این دختر می تونه رد شه ازش اما ماشالله شما گنده ای رد نمی شی...
نگاهم پایین کشیده شد،نفس با چشمان خیسش خیره بود به من،.کمی چشم هام رو جمع کردم ،متفکرانه ازداخل دهانم گوشه ی لبم رو گاز گرفتم.
_حموم کجاست؟!
romangram.com | @romangram_com