#سلطان_پارت_278


_آقا نگاه کن اون دو نفر دارن میان سمت در...

سرم رو بالا گرفتم نگاهم رو به صورت رنگ پریده ی پیر مرد دوختم،بدجوروحشت کرده بودش،نگاهم مدام باوحشت بین صورت سلطان و پیر مرد می دوید،مشتی رضا خیره به سلطان بود،ولی سلطان بااخم خیره به بیرون.

_آره دیدمشون.

این رو گفت و یک قدم بلند به سمت در برداشت،آروم لای دررو باز کرد ،هفت تیرش رو ازلای در نشونه رفت دست چپش رو روی دست راستش گذاشت،یکی از چشم هاش رو برای اینکه دقیق تر نشونه بگیره بست آروم زمزمه کرد.

_سه...دو...یک.

وصدای ناگهانی شلیک گلوله لرزه ای به تنم انداخت ،همزمان جیغ خفیفی کشیدم و باوحشت دستم رو روی گوشم فشار دادم و سرم رو پایین انداختم.

(سلطان)

دوتا شون رو باتیر زدم.

_زد،مهران ، آرش و پیمان رو باتیر زدش.

لبخند کجی زدم و با صدای بلند غریدم...

_مهران ،تمام سعیت رو بکن ،تاامشب نفسم رو ببری،چون اگه ازاین مهلکه نجات پیدا کنم تو و پدرت رو به خاک سیاه می کشونم،خودت خوب می دونی من اهل بلوف زدن نیستم،جواب کار امروزت رو فقط با خون می دم.

_خفه شو سلطان حتی الانم که تو چنگ من گیر افتادی و چند قدمی بیشتر بامرگ فاصله نداری بازم داری رجز می خونی و تهدید می کنی.

_آره رجز می خونم مهران چون امیرسام ریاحی هنوز انتقامش رو نگرفته،توام خوشحال نباش انقدر زنده می مونم تا تقاص کارهایی که تو اون پدر کفتارت درحق من و این مردم کردین رو بگیرم.

نفس نفس می زدم ازمیانه ی در به بیرون نگاه کردم،حتی از این فاصله تواون هوای تاریک هم می شد حدس زد که الان مهران چقدر اعصبانی وخشمگینه،هدفم هم همین بود،وقت کشی.

romangram.com | @romangram_com