#سلطان_پارت_277
_چقدر دستات سرده دختر؟!
فقط خیره بهش هق هق می کردم.
دستام که بین پنجه های مردونه ومحکمش گیر انداخته بود،بالا آورد دهانش رو به دستم نزدیک کرد وآروم نفس داغش رو فوت کرد تو دستم ،دستام کم کم ازنفس های داغش گرم شدن.
تو همون حالت چشم هاش رو بالا گرفت و خیره به چشم هام بالحن آرومی گفت:
_می دونم نمی ری تو اتاق ،پس همینجا بشین،فقط دیگه گریه نکن،که اگه چیزیت بشه اینجا دکتر نداریم.
_بفرما آقا جان یکم آب بده بخوره،رنگ از رخش پریده،الان پس می اوفته.
سلطان کمی به سمت چپ چرخید دستش رو به سمت لیوان آب دراز کرد وحینی که لیوان رو می گرفت رو به پیر مرد گفت:
_مشتی یه سرو گوشی آب بده ببین ،نیان تو یهویی.
_باشه آقاجان.
لیوان رو به لبم چسبوند و چند جرعه به زور به خوردم داد.
نفسم کمی جااومد.
خیره بودم بهش،درپس مه ای غلیظ چشم هام تار می دیدمش.
چندبار نرم پلک زدم تا تونستم صورتش رو واضح ببینم.
دستم رو آروم روی پام گذاشت و ازکنارم بلند شد.
romangram.com | @romangram_com