#سلطان_پارت_274
چشم هام رو به سرعت باز و بسته کردم،توهمون ثانیه ی اول نگاهم تو نگاه وحشی و عصبیش گره خورد،نفس تو سینه ام حبس شد.
_اولا که تو چه باشی چه نباشی،فرقی به حال اوضاع ما نمی کنه.
دوما مهران به گورباباش خندیده که بلایی سرمن بیاره.
سوما،تو خیلی بیجا می کنی که رو حرف من حرف بزنی.
لب گزیدم و بی اختیار سرم رو بالا تر گرفتم.
_یک بار گفتم که من تنهات نمی ذارم.
باخشم یک قدمدبه سمتم برداشت،بازاون لبخند کج وجذابش
فصل یازدهم
روی صورتش خودنمایی می کرد.
سینه به سینه ام ایستاد بازوم رو محکم،توپنجه های قویش اسیر کرد.
هفت تیر رو زیر چونه ام گذاشت،وسرم رو باخشونت به بالا هول داد.
romangram.com | @romangram_com