#سلطان_پارت_273


نفسش رو سنگین بیرون داد،صورتش رو جمع کرد وبااخم های تو هم فرو کرده اش بالحن سردوجدی ...

_باید فکر دیگه ای بکنم.

ازاضطراب ، قلبم تند می زد،اونقدر که صدای کوبیده شدنش روبه دیواره ی سینه ام به وضوح می شنیدم.

با صدای کشیده شدن ضامن هفت تیرش نگاهم به سمت دستش کشیده شد انقدر محکم اسلحه رو تو دستش فشار می داد که صدای شکسته شدن قلنج انگشت هاش رو به وضوح می شنیدم.

آب دهنم رو به سختی فرو دادم.

بدون اینکه تغییری تو حالتش ایجاد کنه،وچشم از بیرون برداره بالحن خشک و جدی گفت:

_نفس،یه فکری دارم،باید باهام همکاری کنی؟

مات و مبهوت نگاهش کردم...

سرش رو به سمتم چرخوند،بااخم نگاهم می کرد،سرخی چشم هاش نشون می داد تا چه حد خسته و عصبی...

_خوب گوش بگیر ببین چی دارم بهت می گم.

خیره نگاهش کردم.

_من سرشون رو گرم می کنم،تو و مشتی فرار کنید و برید سمت ویلا،سامیار و خبر کنید و بیایید دنبالم ،ازاین سرو صدای تیرو تفنگی که ازروستا می آد معلومه که مهران بد جوری سرشون رو گرم کرده،تو باید فرار کنی.

زبونم رو روی لب های خشکیده ام کشیدم،اضطراب بدی داشتم،صدام می لرزید،ولی لحنم جدی بود،خیره به چشم های وحشی وجذابش گفتم:

_داری چی می گی سلطان،یعنی من فرارکنم و تورو اینجا تنها بذارم،مهران اگه دستش بهت برسه محاله ممکنه که زندت بذاره،نه من تنهات نمی ذارم.

romangram.com | @romangram_com