#سلطان_پارت_272
_سلطان،خریت نکن لعنتی،یک دختر ارزش نداره که جونت رو از دست بدی،نفس رو تحویل من بده.
دوباره صدای بلند مهران تو فضا پیچید .
سریع با دو قدم بلند ازاتاق خارج شدم سلطان اسلحه رو کنار صورتش گرفته بودو ازگوشه ی پنجره به بیرون خیره بود.
اسلحه ی بزرگ اون مرد رو هم تو گردنش انداخته بود.
تو یک قدمیش درست این سمت پنجره ایستادم شونه ام رو به دیوارتکیه دادم و با لب و لوچه ی آویزون خیره شدم به نیم رخ جذابش.
وقتی متوجه ی حضورم شد به سمتم برگشت،یه تای ابروش رو بالا انداخت و لبخند جذابی رو لبش نشوند،یک لحظه بادیدن لبخندش دلم براش قنج رفت،تاب نگاه جذابش رو بااون صورت خندون نیاوردم ،نگاهم رو پایین کشیدم و به گردن عضلانیش دوختم.
_نترس ،باهات شوخی کردم،سرم بره نمی ذارم دستش بهت برسه.
بااین حرفش نگاهم تو چشم هاش کشیده شد،بدون اینکه بخوام،بدون اینکه بتونم تکونش بدم
_سلطان حالا باید چکار کنیم پسرم؟!
با صدای مشهدی رضا نگاه سرکشم رو از سلطان گرفتم و تکیه ام رو از دیوار برداشتم.
_فعلا باید دعا کنیم که سامیار عقلش برسه و کاری کنه.
_یعنی چکارکنه؟!
سرش رو به سمت پنجره چرخوند وبااسلحه ای که تو دستش بود گوشه ی پرده ی گیپور و کهنه ی پنجره را کنار زد وحینی که خیره بود به بیرون ،بالحن سردی زمزمه کرد.
_یعنی بیاد دنبالمون،که اگه دیر بیاد ...
romangram.com | @romangram_com