#سلطان_پارت_271
سرش رو به سمتم چرخوند،کمی تو چشم هام نگاه کرد.
_نترس ،یکبار که بهت گفتم،تا کنارمی دست هیچکس بهت نمی رسه.
_آخه چجوری،مهران با چهار پنج تا از محافظای کله گنده اش پشت این درن اونم مسلحه.
خیره به من بود ،نیشخندی زدو هینی که تکیه اش رو به دیوار می داد باصدای گرفته ای زمزمه کرد...
_پس چاره ای ندارم،جزاینکه ،که تورو تحویلش بدم.
اونقدرشوکه شدم که یک آن نفسم رو تو سینه نگه داشتم ...
منتظر بودم که چیزی بگه اما وقتی نگاهش رو ازم گرفت وبا یک قدم سریع از اتاق خارج شد.
منم ناامیدانه سرم رو پایین انداختم.
_نترس دخترم سلطان انقدرنامرد نیست که تورو تحویل اون کفتار ها بده.
نگاهم رو بالا کشیدم وکمی سرم رو مایل به راست چرخوندم ،نگاهم به صورت نگران ورنگ پریده ی پیر مرد افتاد.
معلوم بود که بدجور ترسیده بود.
لبخندمحوی به روش زدم و گفتم:
_می دونم ،خودم خوب می شناسمش.
دروغ نگفته بودم سلطان تواین مدت که پیشش بودم توهیچ شرایطی تنهام نذاشته بود،وهمیشه هم سر بزنگاه رسیده بودو من رو از خطر نجات داده بود.
romangram.com | @romangram_com