#سلطان_پارت_270
_چیزی نیست مشتی ،خوبم هوای دخترارو داشته باش.
نگاهش رو ازم گرفت و هینی که صورتش رو ازدرد جمع کرده بود ،نشست روی زمین کنار اون مرد.
دوتا انگشت اشاره ومیانیش رو روی رگ گردنش گذاشت و اسلحهه اش رو برداشت.
_هنوز زنده است.
این رو گفت و از روی زمین بلند شد.
با دوقدم بلند خودش رو به دراتاق رسوند.
تکیه اش رو به دیوار دادو آروم سرش رو جلو برد وبه داخل پذیرایی نگاهی انداخت.
_سلطان،به نفعته خودت رو تسلیم کنی .
نفس رو بده به من و برو رد کارت.
باشنیدن صدای مهران قلبم لرزید.
ازوحشت و ترس لحظه ای دلم ضعف رفت.
زبونم رو بااسترس روی لب های خشکیده ام کشیدم.
با صدای لرزونی زمزمه کردم:
_امیر سام ،م...مهران،م...من ،می ترسم.
romangram.com | @romangram_com