#سلطان_پارت_269


صدای نفس های سلطان به وضوح شنیده می شد،حتی حرکت قفسه ی سینه اش رو هم احساس می کردم،اما اعتراف می کنم که واقعا مردی بود که احساس می کردم باید به حرفش اعتماد کنم.

_نه من باید ببینم اینتو چه خبره ،تو نمی دونی سلطان چه قدر زرنگه لامصب اگه بخواد تو سوراخ موشم خودش رو جا می کنه.

باشنیدن این حرف ازش دوباره وحشت به جونم افتادش.

_نفس گوش هات رو بگیر،که آتیش بازی شروع شد.

دست های لرزونم رو روی گوشم گذاشتم،بعد چند لحظه رده ی نور وارد صندوق شد وکمی صورت سلطان دیده شد،سرم رو چرخوندم سمت درصندوق که درصندوق کاملا باز شد،وبرخورد نور همراه شد با صدای شلیک گلوله..وفریاد بلند مرد

سلطان سریع بلند شد نشست.

منم که روی شکمش بودم همزمان باهاش بلند شدم به سمت مردی که کنار در شوکه ایستاده بود شلیک کرد اما اون خیلی زود از در خارج شد.

من که تا اون لحظه خیره نگاهم بین پیر مرد و دخترش واون مردی که فرارکرد می دوید با صدای خشمگین و عصبی سلطان به خودم اومدم.

__بلند شو خودت رو جمع کن .

بااین حرفش سریع از روش بلند شدم ناز گل به سمتم اومد کمکم کردتا از صندوق بیام بیرون.پیر مرد هم به کمک سلطان رفت.

هینی که دستم تو دست نازگل بود،سرم رو به سمت سلطان چرخوندم،چشم هاش رو ازدرد روی هم فشار دادو انگشت اشاره و شستش رو بین دو چشمش فشار داد و هم زمان دستش رو باآهی که کشیدروی زخمش گذاشت ،نگران نگاهش می کردم.

_سلطان چی شدی پسرجان؟!

سرش رو هینی که لبش رو به دندون گرفته بود بلند کرد پشت دستش که به هفت تیر بود رو روی پیشونی عرق کرده اش کشید .

نگاه مخمور وجذابش رو به من دوخت و

romangram.com | @romangram_com