#سلطان_پارت_268
بااین کارش دست و پام شروع به لرزیدن کردن.
تابه حال همچنین حسی رو تجربه نکرده بودم.
حسی آغشته به شرم،حیا،معذب بودن،واینکه دلت بخواد باتمام وجود از اونجا فرار کنی.
_ببینم پیر مرد مطمعنی سلطان رو اینجا مخفی نکردی.
با شنیدن صدای ناآشنای مردی وحشت زده بازو های سلطان رو تو چنگ گرفتم.
صدای کشیدن ضامن هفت تیر تو دست سلطان به گوشم رسید.
_این صندوقه چیه اینجا...
باصدای آرومش زمزمه کرد.
_وقتی گفتم حالا دستات رو بذار روی گوشت.
_من می ترسم.
دستش رو ازروی کمرم بالا کشیدو روی سرم گذاشت و کمی به خودش فشار داد.
_تا وقتی که کنار منی درامانی،این رو تو گوشت فرو کن.
چقدربااطمینان حرف می زد،درسته که آدم باهوش و زرنگی بودامانه تو این شرایط بااین اوضاعش امامی شد روی حرفش حساب کرد
_بسه ابی بیا بریم،مگه ندیدی سلطان رو قولی برا خودش ، تو فکرمی کنی تو صندوق مخفی شده،بیا بریم اینجا نیستش.
romangram.com | @romangram_com