#سلطان_پارت_267


نگران سرم رو کمی بالا گرفتم صورتش رو نمی دیدم امااز نفس های بریده بریده اش معلوم بود که داره درد بدی رو تحمل می کنه تمام لباسش هم خیس عرق شده بود.

ناخداگاه دستم رو روی صورت خیسش گذاشتم و بالحن آرومی گفتم:

_امیرسام درد داری؟

صداش پربود از اعصبانیت و همچنین خسته و کلافه.

_آره،درد دارم،اونم کشنده ...

به سختی گوشه ی شالم رو گرفتم ،بالا آوردم و آروم روی صورتش کشیدم...

نفس کشیدن واسه ام سنگین شده بود.

تمام محفظه های بینیم رو بوی عطر مردانه ی امیرسام پرکرده بودکه به طرز اغوا کننده ای بابوی تنش اجین شده بود.

سرم رو دوباره داخل گودی گردنش فرو کردم.

کاری از دستم بر نمی اومد تا براش انجام بدم،خیس عرق شده بود.

صدای نفس های عمیق وکشیده اش رو به وضوح می شنیدم.

زیر موها و پشت کمرم اززور حرارت و هیجان عرق کرده بود.

دیگه طاقت اون گرمای لعنتی رو نداشتم موهای پریشونم بیش از پیش به اون حررارت لعنتی دامن می زد.

پاهام بین دوتا پاش بود،پاش رو باآه خفیفی که کشید کمی به هم نزدیک کردو هم زمان دستش که روی کمرم بود رو فشار داد.

romangram.com | @romangram_com