#سلطان_پارت_266


د...لعنتی ،بگو مشکلت بامن چیه؟!

گیج شده بودم منظورش رو نمی فهمیدم دوباره با گنگی گفتم:

_متوجه نمی شم چی می گی تو این تاریکی؟

_می گم پات رو بردار بدجایی گذاشتی ؟

دقیقا گذاشتیش روی زخمم.

لب پایینم رو با خجات به دندون گرفتم پام رو یه سمتش انداختم ،انگارکه تو قبر گیر افتاده بودیم فقط باخجالت ازاون طور نشستن روی شکمش سرم رو به سینه اش فشار می دادم.

هرم داغ نفس هاش که به صورتم برخورد می کرد و روی گونه ام پخش می شد.

حالم روحسابی تواون محیط بسته دگرگون کرده بود،

دست بزرگ ومردونه اش رو روی کمرم گذاشت حتی ازروی لباس هم گرمای دستش به بدنم منتقل می شد.

دستم روی شونه هاش بود ،وصورتم داخل گودی گردنش درست چسبیده به گردن بلند وعضلانیش.

دیگه افکار سرکشم داشت به سمت چیزای مزخرف کشیده می شد

انکارناپذیر بود که من هم یک دختر جوان بودم با افکاری شرو شور ویه قلب پرانرژی که هنوز هیچ احساس خوبی روتو دنیا تجربه نکرده بود و همونطور هم بکر و دست نخورده باقی مونده بود.

اما باید تو چنین شرایطی این شری که مملو از هیجان و احساسات دخترانه بود رو سرکوب می کردم.

صدای نفس هاش به وضوح به گوشم می رسید،آه خفیفی کشیدو به کمرم چنگ زد.

romangram.com | @romangram_com