#سلطان_پارت_265
صورتم دقیقا به گلوش چسبیده بود و بوی عطر تندش دوباره توبینیم پیچید.
چشم هام رو آروم باز کردمو حینی که بایک دم عمیق تمام عطر خوشبویی که زده بود رو داخل ریه هام فرو می دادم ، چشم هام رو دوباره روی هم گذاشتم.
دوباره صدای بم وخشدارش تو گوشم پی چید چشم هام رو باز کردم،سرم رو کمی بالا گرفتم و خیره شدم به صورتش.
_مجبورم که اگه نبودم همونجا تو کلبه بااون مرتیکه ولت می کردم.
دیگه خودمم تو این همه دردسر نمی انداختم.
عین خیالم هم نبود که قراره چه بلایی سرت بیاد.
ازاین جمله اش که درکمال خودخواهی بیان می شد حرصم گرفت.
دندون هام رو بهم فشار دادم
نبض کنار گردنش که به صورتم برخورد می کرد رو به وضوح احساس می کردم دستش روی گودی کمرم نشست با صدای بم مردونه اش گفت:
_مشتی ببند دررو.
تو یک لحظه همه جا تاریک شد .
جایی رو نمی دیدم فقط صداش تو گوشم پیچیدش :
_پات رو بردار...
_چی؟؟
romangram.com | @romangram_com