#سلطان_پارت_264


باوحشت سرم رو به سمت دراتاق چرخوندم ،هول شدم ناخداگاه باشنیدن این خبر دستم لرزش خفیفی پیدا کرد.

_دخترم برو دیگه الان شک می کنن ها...

هنوزبلا تکلیف نگاهم رو بین در و صورت پیر مرد می چرخوندم .

وقتی سلطان هیچ عکس العملی ازم ندید،باخشم غرید:

_د...بیا دیگه ،لعنتی همین یه ذره اعصابی ام که برام مونده رو ...

سرم رو به سمتش چرخوندم گنگ و سرگردون نگاهش می کردم اصلا متوجه ی منظورش نشده بودم.

ابروهاش رو تو هم فرو کرده بودو چشم های وحشی و عصبیش رو به من دوخته بود.

دستش رو کلافه توموهاش چنگ زد و غرید.

_خدایا ببین گیر کی افتادیم،یعنی می شه یه روز از شر تو راحت بشم.

بااینکه بی اندازه از لحن تند وتوهین آمیزش نسبت به خودم رنجیده بودم اما نمی تونستم زیاددهن به دهنش بذارم.

یکی از پاهام رو داخل صندوق درست کنار کمرش گذاشتم.

_مجبور نیستی کمکم کنی .

نگاهش تو چشم هام ثابت نبود،تمامی اجزای صورتم رو از نظر گذروند لبش رو باخشم روی هم فشار دادو تویک آن دستم رو میون پنجه ی قویش گرفت وبایک حرکت سریع من رو به سمت خودش کشید.

افتادنم روی سینه ی ستبر وعضلانیش همراه شد با جیغ خفیفی که کشیدم.

romangram.com | @romangram_com