#سلطان_پارت_263


_این رو بذار زیر سرت.

دست درازکردم بالشتک رو گرفتم و زیر سرم گذاشتم .

_برو تو صندوق دختر .

نفس شوکه خیره شد به من،

_چی شده امیر سام؟!

_سریع بیا تو مهران دم دره باید قایم شیم.

_ولی...

باخشم غریدم..

_اه چقدرحرف می زنی بیا دیگه‌.

باکراه پاش رو داخل صندوق گذاشت خیره نگاهم می کرد که دستش رو گرفتم ویک باره کشیدم سمت خودم جیغ خفیفی کشید و کاملا توی بغلم افتاد.

دستم رو،روی سرش گذاشتم و سرش رو به سینه ام فشاردادم....

(نفس)

اخم هام رو توهم کردم ومنتظر خیره بودم به صورت اخمو و درهم سلطان که بالحن خشنی گفت:

_مهران و نوچه هاش پشت درخونه ان.

romangram.com | @romangram_com