#سلطان_پارت_262
_یا حضرت عباس آقا خودشونن چندتامرد هیکلی ان.
بادرد ازروی زمین بلند شدم.
_جایی هست که مخفی مون کنی.
به سمتم برگشت پرده رو رها کرد هینی که به سمتم قدم برمی داشت با صورتی وحشت زده وبا صدایی که می لرزید گفت:
_آره یه جایی هست.
به سمت اتاق رفت ومن دونبالش قدم برداشتم.
وارد اتاق که شدیم .چشمم به نفس افتاد که کنار اون دخترایستاده بود.یک شومیز قرمز روشن ویک دامن مشکی پوشیده بود شال مشکی ام روی سرش انداخته بود.
_آقا باید برید تو صندوق.
نگاهم رو به سمت مشهدی رضا چرخوندم که با دست به صندق اشاره کردش.
_باشه ...
به سمت صندوق رفتم،مشهدی درصندوق رو باز کرد به غیرازچندتا لباس چیز دیگه ای توش نبود .مشهدی لباسهارو به سرعت درآورد و خیره به دخترش گفت.
_نازگل اینارو بریز تو کمد.
_آقا بیا برو داخلش.
پای راستم رو گذاشتم تو صندوق و نشستم توش بالشتک کوچیکی به سمتم گرفت.
romangram.com | @romangram_com