#سلطان_پارت_261


_مهران پسر پاشا الان اون بیرون دربه دردونباله منه.

ممکنه هرلحظه برسه پشت درخونه ات و سراغ من رو بگیره.

_یا خدا...پس محافظاتون چی؟

تو همون حالت که سرم رو به پشتی تکیه داده بودم چرخوندمش سمت سقف و خیره شدم به تیرهای چوبی که به جای ستونهای آهنی تو سقف کار گذاشته شده بودن.

نفسم رو با حرص بیرون دادم.

_سامیار تو این چند روزی که نبودم ناشی گری زیادکرده،جای جولون داده دسته اون بی شرف ها‌.

قربانی این سهل انگاری وناشی گریشم شدن کدخدا و خانوادش.

_یا خدا ...

با صدای پارس سگ سرم رو سریع ازروی پشتی برداشتم.

خیره به در گوش هام رو تیز کردم .

_آقا خودشونن ،آره.

_نمی دونم،برو یک نگاه بنداز.

ازکنارم به سرعت بلند شد به سمت پنجره قدم برداشت کمی پرده رو بادستش کنار زد.

خیره به بیرون بود که با وحشت گفت:

romangram.com | @romangram_com