#سلطان_پارت_260
_سلطان،چشم هات رو باز کن آقاجان.
جوابش رو ندادم،به هیچ عنوان مایل
نبودم ازاون حالت دربیام...
بعد یه روز پراز استرس و دوندگی به این سکوت اجباری نیاز داشتم.
دیگه صدای مشهدی رضا نیومد .
تو خودم بودم که با خیسی آبی که روی صورتم ریخته شد،چشم هام رو به زور باز کردم سرم رو بالا گرفتم.
با دیدن صورت نگران مشهدی رضا که خیره به من نگاه می کردو لیوان آب دستش بود اخم هام رو کمی باز کردم.
سرم رو دوباره به پشتی صندلی تکیه دادم و باهر دو دستم لابه لای موهام پنجه کشیدم،صدام گرفته بود.
_می بینی که زنده ام ،بیا بشین کارواجب دارم باهات مشتی.
اخم هاش رو خیلی نرم کشید تو هم .
_خدانکنه آقا این چه حرفیه که می زنی،امید مردم این روستا به شماست.
_مشتی حتما فهمیدی که خونه ی کدخدارو آتیش زدن.
هینی که خیره به صورتم کنارم می نشست سرش رو تکون داد.
_آره آقا جان شنیدم بی شرفا ی ازخدا بی خبر چکارکردن.
romangram.com | @romangram_com