#سلطان_پارت_259
_فکرکردم خارجیه.
خیره نگاهش کردم ابروهام رو بالا انداختم .
_نوچ ایرانیه،ولی قصه اش درازه.
سرش رو تکون دادو به سمت آشپز خونه رفت.
نگاه خسته ام رو به مسیر رفتن مشهدی رضا دوختم تا وارد آشپزخونه شد.
سرم رو به سمت نفس چرخوندم،
بایک جفت چشم تیله ای وجذابش که شباهت عجیبی به چشمان آهو داشت خیره بود به من.
سریع به خودم اومدم نگاهم رو به گردن عریانش دوختم که پوست سفیدش بدجور خودنمایی می کردو بالحن جدی گفتم:
_برو تو اتاقی که گفتش.
سرش رو به سرعت تکون داد و از کنارم بلند شد وبه سمت اتاق رفت.
بارفتنش پام رو دراز کردم و آهی کشیدم نگاهم رو به پهلوم دوختم،پیراهنم خونی شده بود،دوباره زخمم خونریزی کرده .
درد نفسم رو بریده بودو طاقتم رو سرآورده بود.کلافه هینی که ازدرد لبم رو به دندون گرفته بودم سرم رو به پشتی چسبوندم، چشم های خسته ام رو بستم ،همزمان انگشت شست واشاره ام رو بین دو چشمم فشار دادم .
و اونقدراحساس رخوت و خستگی می کردم که بخوام ساعت هاتوی همون حالت بمونم و به تکون خوردن حتی فکرم نکنم.
حرکت دست مشهدی رضا رو،روی بازوی راستم حس کردم.
romangram.com | @romangram_com