#سلطان_پارت_258
جواب سلامم نداد ،دختره بیچاره حسابی شوکه شده بود.
_بیا آقا جان،بیا بشین،خوش اومدی ،به کلبه ی درویشی ما خوش اومدی؟
به سمتی که اشاره کرد رفتم،بادردی که داشتم صورتم رو جمع کردم و به سختی روی زمین نشستم.
نفس دستش رو ازروی بازوم برداشته بود،سرم رو به سمتش چرخوندم،نگاهش روی صورتم بود،اخم هام رو توهم کردم ودوباره نگاهم رو ازروی صورتش برداشتم،این اولین باری بود که بدون حجاب می دیدمش.
سرم رو به سمت مشهدی رضا چرخوندم ،خیره نگاهم می کرد.
_مشتی به دخترت بگو یه دست لباس به این دختر بده.
مشهدی رضا نیم نگاهی به نفس انداخت و وهینی که ازروی زمین بلند می شد،نگاهش به سمت من چرخید و گفت:
_بهش بگو بره تو اون اتاق ،الان به نازگل می گم براش لباس بیاره.
باتعجب ابروهام رو تو هم کردم.
_خودش شنید چی گفتی؟
چشم های متعجبش رو به صورتم دوخت .
_مگه فارسی بلده.
پقی زدم و دستم رو به گردنم کشیدم ،وهمونطور خیره به صورت مشهدی رضا گفتم:
_معلومه که بلده.
romangram.com | @romangram_com