#سلطان_پارت_257
_شما، اینجا ،این موقعه ی شب ؟!
_مهمون ناخونده نمی خوایی مشتی؟!
_قدم چنین مهمون عزیزی به روی چشمم،الهی مشتی برای تو فدا بشه پسرجان.
دستش رو به سمت خونه گرفت و تعارف کرد که بریم تو نگاهش ازروی من کشیده شد سمت نفس که محکم بازوم رو چسبیده بود.
توجه ای به نگاهش نکردم .
نگاهش رو ازروی نفس برداشت معلوم بود تعجب کرده ، پشت سرش به سمت خونه قدم برداشتم.
به در ورودی که رسیدیم ،چند تقه به درنیمه باز زد.
_نازگل بابا جان مهمون داریم.
بعد چندلحظه صدای دخترانه ونازکی تو گوشم پیچید.
_بفرمایید،بفرمایید...
مشتی رضا کمی خم شد حینی که بایک دستش دررو باز نگه داشته بود بادست دیگه اش تعارفموندکرد که بریم داخل.
یاالله بلندی گفتم و وارد خونه شدم،باورودم به داخل خونه اولین چیزی که دیدم دختر ی بود که چادر به سر روبه روم ایستاده بود و مات و مبهوت خیره به من نگاه می کرد،سریع نگاهم رو پایین کشیدم و برای اینکه حواسش رو جمع کنه سلام بلندی کردم،ابروهام رو باخشم توهم کردم.
_نازگل بابا اونجوراونجا واینستا،مگه جن دیدی سلطانه باباجان برو چایی آماده کن.
_ب....باشه چشم...
romangram.com | @romangram_com