#سلطان_پارت_256
کمی جلو تر تنها خونه ی مشهدی رضا به چشمم خورد،به سمت خونه دویدم،حصار چوبی حیاط روکه باز کردم سگی که تو حیاط بود با پارس وحشتناکی به سمتمون حمله کرد.
نفس جیغ بلندی کشیدو وحشت زده بازوم رو چسبید و خودش رو پشت سرم پنهان کرد .
به سرعت نشستم چندتا سنگ برداشتم و به حالت پرتاب به سمت سگ گرفتم .
_گم شو حیوون،حالا باید باتو ام درگیر بشم.
چخه لعنتی...
سنگ رو هدف گرفتم که بزنم بهش،
_بوفالو بسه ،بیااینجاپسر زودباش..
باصدای محکمی که به گوشم رسید وبعدش خفه شدن صدای پارس اون سگ سرم رو بالا گرفتم،بادیدن مشهدی رضا ناخداگاه لبخند محوی گوشه ی لبم نشست.
به سمتمون قدم برداشت،چماغ بزرگی هم تو دستش بود.
چندین متری ازمون فاصله داشت ایستاد بانور شدیدی که تو چشم هام انداخت ،به سرعت چشمم رو بستم و سرم رو چرخوندم،دستم رو جلوی صورتم نگرفتم تا بتونه بشناستم.
_یا حضرت عباس ،داره چشم هام درست می بینه،سلطان،خودتی؟!
بالحن تندی گفتم:
_بکش کناراون ماس ماسکو ،مشتی چشمامم رو ازحدقه درآوردی.
معلوم بود شوکه شده ،نور که قطع شدچشم هام رو باز کردم،نگاهم رو به مشتی دوختم که با چند قدم بلند خودش رو به من رسوند،کنارم که رسید ،لبخند پهنی روی صورتش نشست دست های پینه بستش رو روی صورتم گذاشت،یک وجبی ازمن کوتاه تربود،برای دیدنش سرم رو کمی پایین گرفتم.
romangram.com | @romangram_com