#سلطان_پارت_255
یک باره ایستادم دستش تو دستم بود.
روبه روم درحالی که کمی به جلوخم شده ودست چپش رو روی سینه اش گذاشته ونفس نفس میزد ایستاد.
نگاهم رو ازش گرفتم نشستم ،باتحکم گفتم:
_یالله ،بپر رو پشتم.
سرم رو بالا گرفتم ،در همان حال که هنوز نفس نفس می زد آروم دستش رو از روی قفسه ی سینه اش پایین آوردو چشم های درشتش رو که تو اون تاریکی برق عجیبی داشت به من دوخت.
بادیدنش که اون جور مات مبهوت نگاهم می کرد اخم هام رو تو هم کردم،باخشم ولی آروم غریدم:
_منتظر چی هستی پس ،زود باش دیگه.
_ولی...
_نفس.....زودباش الان می رسن.
_من خودم می تونم بیام.
نگاهم رو پایین کشیدم و ازروی زمین بلند شدم.
دوباره دستش رو تو دستم گرفتم،نگاهم رو به صورتش دوختم و بالحن جدی گفتم:
_پس بدو...
باصدای شلیک گلوله دستش رو کشیدم و شروع به دویدن کردم.
romangram.com | @romangram_com