#سلطان_پارت_254


_بسه دیگه ،ببر صداتو...

_منطقم رو ازدست داده بودم تقصیر خودم نبود،فشار عصبی روم زیاد بود.

باچشمانی گرد شده که میون اشک غوطه ور بود،باصورت رنگ پریدش واون حال روزش انقدرمظلوم شده بود که با وجود دردکشنده ای که تحمل می کردم لحظه ای پشیمون شدم،اما به روم نیاوردم وبااخم نگاهش کردم.

همین طور خیره نگاهم می کرد ،آخ بلند وکشداری کشیدم و صورتم رو جمع کردم.

باصدای ماشینی که به گوشم رسید،بادوقدم بلند خودم رو به دررسوندم ازلای در به بیرون خیره شدم،بادیدن مهران که از ماشین پیاده شد ،چشم هام ازفرط تعجب گرد شدن.

تنها نبود ،سامان و چند تااز محافظهاشم بودن.

عقب عقب رفتم دست نفس رو که باوحشت خیره به من ایستاده بود تو دستم گرفتم سریع به سمت پنجره کشیدمش،در پنجره رو به سرعت باز کردم.

کمکش کردم که بره بیرون،خودمم سریعا از پنجره خارج شدم نگاهی به اطراف انداختم و از پشت کلبه به سمت داخل درخت ها دویدیم.

همان طور که می دویدیم ،سرم رو به عقب چرخوندم نیم نگاهی به کلبه انداختم،که صدای فریاد بلند مهران به گوشم رسید .

_تورو خدا امیرسام آروم تر بدو دیگه نمی تونم.

هم زمان که می دویدیم نگاهش کردم.

صورتش زیر نور مهتاب به وضوح دیده می شد.

نفس نفس می زد ،صورتش بدجوربهم ریخته به نظر می رسید.

معلوم بود حالش خیلی خرابه‌

romangram.com | @romangram_com