#سلطان_پارت_253
بدون اینکه منتظر جوابش بشم برگشتم سمتش.
نگاهم به موهای فر و بلندش بود که ظاهرن مرتکون خورد و نفس زودتراز من متوجهش شد،که بایک جیغ خفیف دستشو ازتو دستم بیرون کشید و رفت پشتم.
دستش رو محکم به پیراهنم چنگ زده بود.
سریع به سمت مرد برگشتم،هنوزم ازدرد ناله می کرد.
برگشتم سمت نفس.
دستای سردش رو میون دستام گرفتم رنگش حسابی پریده بود.
نگاه بارونیش که تو نگاه عصبیم گره خورد،هق هق کنان گفت:
_زنگ زده...به مهران الان می رسن،
باید بریم.
_چی ؟!مهران؟!
سرش رو به سرعت تکون داد.
گریه مجال صحبت بهش نمی داد.
درد امونم رو بریده بود ومغزم کارنمی کرد،صدای گریه های نفس هم اعصابم رو حسابی بهم ریخته بود وباعث شده بود که کنترلی روی خودم نداشته باشم.
یک لحظه ازاین همه فشار فریاد زدم:
romangram.com | @romangram_com