#سلطان_پارت_252
بی وقفه گریه می کرد.
_اون عوض......داشت ..داشت...
_هیس،آروم باش،گریه نکن،دیگه تموم شد.
وبااخم بازوهای سردو عریانش رو گرفتم و بلندش کردم.
_سلطان،توامشب کارت تمومه .
این رو بریده بریده گفت،با خشم به سمتش جهشی کردم و لگد محکمی نثار ش کردم که فریادش رفت هوا.
نفس تا نگاهش به اون مرد افتاد خیز برداشت سمتم وبازوم ذو چنگ زد.
صورتش رو برگردوند و پشت شونه ام مخفی شد.
جوری گریه می کرد که متوجه ی چیزای که زمزمه می کرد نشدم.
به سمتش برگشتم ،دستش رو ازروی بازوم برداشتم وتو دستم گرفتم.
می لرزید،م.های فر قهوه ای روشنش که دورتا دورشونه اس ریخته بود،چشمم که به بدن عریانش افتاد دلم لرزید ،سریع روم رو برگردوندم کتم رو به سرعت ازتنم خارج کردم و بدون اینکه برگردم بالا گرفتمش وبالحن جدی گفتم:
_سریع بپوشش.
کت که از دستم کشیده شد،نفسم رو کلافه بیرون دادم ودستم رو به گردنم کشیدم.
_پوشیدی ؟!
romangram.com | @romangram_com