#سلطان_پارت_251
_امیر...س...سام،کمکم...ک...کن...
این اولین باری بود که اسمم رو صدا می زد.
صدای گریه اش فضای کوچیک کلبه رو پرکرده. بود.
نگاهم با صدای مرد به سمتش چرخید ،وروی چاقوی جیبی تو دستش خیره موند.
باخشم اسلحه روبه سمت مچ دستش نشونه رفتم بادیدن اسلحه دست هاش رو به حالت تسلیم بالا برد،باگوشه ی چشم نگاهی به نفس انداخت.
که آیه رو تاتهش خوندم،حتما می خواد ازنفس به عنوان گروگان استفاده کنه ،چیزی نگذشته بود که حدسم درست دراومد تااومد خم بشه به سمت بازوش شلیک کردم.
نعره ی بلندی کشید دستش رو به بازوش گرفت و روی زانوهاش افتاد.
سریع با دوقدم بلند خودم رو بهش رسوندم یقه اش رو تو چنگ گرفتم و چند تا مشت محکم نثار صورتش کردموبا لگدی که به کتفش زدم دوباره نعره ی گوش خراشش کل فضای کوچیک کلبه رو پر کرد.
با پشت اسلحه محکم زدم پشت گردنش که باهمین یک حرکت بیهوش پخش زمین شد.
به نفس نفس افتاده بودم از شدت درجلوی چشمم سیاهی می رفت.
توان ایستادن نداشتم،قطرات عرق روی پیشونیم از انتهای ابروم تا زیر فکم پایین می غلتیدن،پشت دستم رو روی پیشونیم کشیدم و نفسم رو باآهی که ازدرد کشیدم عمیق بیرون دادم.
به نفس نگاه کردم،رذل کثیف دست و پاش رو بسته بود.
با یک قدم بلند خودم رو کنارش رسوندم.
زانوم رو روی زمین گذاشتم وباخنجر او مرتیکه که درست کنارم افتاده بود طناب دست و پاش رو باز کردم.
romangram.com | @romangram_com