#سلطان_پارت_250


تااینکه چشمم افتاد به یک کلبه،خیلی وقت بود این طرف ها نیومده بودم این کلبه مثل اینکه تازه ساخته،به سمت درورودی قدم برداشتم.

که صدایی مثل صدای انفجار همراه شد با صدای جیغ نفس ،ناخداگاه به عقب برگشتم،تو روستا چه خبر بودش.

دوباره باشنیدن صدای جیغ نفس سرم رو به سرعت به سمت کلبه چرخوندم با دوقدم بلند خودم رو به کنار در رسوندم،دست راستم رو اززیر کاپشنم به پشت کمرم بردم و هفت تیرم رو بیرون آوردم،دست دیگه ام رو روی درگذاشتم وآروم هولش دادم به سمت داخل، همچنان صدای جیغ نفس به گوشم می رسید.

باباز شدن درتو درگاه ایستادم،نگاهم ثابت روی مرد سیاهپوشی بود که نفس رو باظاهری پریشون انداخته بود روی زمین ودست و پاشو بسته بود.

ظاهرا لباس هاش رو درآورده بود.

نگاهم باخشم ووحشت رو چهره ی مرد ناشناس بود،که هنوز متوجه ی من نشده بود.

اخمهام رو تو هم کشیدم وبا چهره ای که به خاطر طغیان خشم سفت و سخت شده بود فریاد زدم:

_داری چه غلطی می کنی بی شرف؟!

تو دیگه کدوم خری هستی بی پدرو مادر،بکش کنار تن لشت رو مرتیکه.

بادیدن من تو درگاه ،مرد ازروی جسم ظریف ولرزان نفس بلند شد،وباتعجب به صورتم نگاه کرد و مات زیر لب اسمم رو صدا زد.

_سلطان؟!

نگاهم باخشم روی چهره ی ناشناسش بود،آروم ازکنار نفس بلند شد و ایستاد.

نگاه کوتاهی به نفس انداختم،گریه می کرد،روی زمین بادست وپای بسته تقلا می کرد.

باصدای خفه وگرفته اش بریده بریده گفت:

romangram.com | @romangram_com