#سلطان_پارت_249


به سمتش برگشتم ،آروم پشت انگشتم رو زیر چشمش کشیدم واشک هاش رو پاک کردم.

خیره توچشم هاش شدم ...

_بسه دیگه سونیا گریه نکن،کاری که بهت گفتم رو انجام بده.

به سرعت هولش دادم داخل اتاق و دررو بستم.

وقتی صدای چرخیدن کلید رو تو قفل شنیدم،خیالم راحت شد.

و به سمت پله ها قدم برداشتم،حالا که ازتکاپو افتاده بودم درد پهلوم دوباره بدجورنفسم رو بریده بود.

پله هارو دوتا یکی پایین می دویدم ازدرساختمون باعجله خارج شدم،بالای پله های میانی عمارت ایستادم لحظه ای نیم نگاهی به دورتا دور حیاط انداختم، کلافه دستی به موهام کشیدم،حالا باید کجا می رفتم دونبالش.

تو خودم بودم که صدای پارس رکس سگم،به گوشم رسید،معمولا وقتی یک غریبه می بینه اینجوری می شه.

سریع وبا عجله پله ها رو پایین دویدم،نفس نفس زنان به سمت باغ قدم برداشتم،باصدای گلوله ای که شنیدم رکس صداش خفه شد.

لحظه ای متوقف شدم،پس فطرت فکرکنم ،به رکس شلیک کردش.

باخشم می دویدم وبا دست شاخ وبرگ هارو کنار می زدم ،کنار درپشتی عمارت که روبه باغ گیلاس باز می شد رسیدم بادیدن جنازه ی رکس که بهش شلیک شده بود صورتم رو ازخشم جمع کردم اخم هام رو تو هم کردم و ازدرگاه خارج شدم باخروجم از حیاط عمارت نگاهم رو به اطراف دوختم.

توفکر بودم، کدوم سمتی برم که صدای جیغ خفه ی نفس به گوشم رسید.

باعجله به سمت صدا می دویدم.

وهرلحطه صداش واضح تربه گوشم می رسید.

romangram.com | @romangram_com