#سلطان_پارت_248
بااینکه درد امونم رو بریده بود،سعی می کردم که جلوی سونیا بروزش ندم، باید هرچه سریع تر می رفتم دونبال نفس،نمی تونستم منتظر سامیار بمونم،ممکن بود دیر بشه.
به سمت در چرخیدم دستم رو بردم سمت کلید ،و یک دور داخل قفل چرخوندم دراتاق رو قفل کردم ،چرخیدم سمت سونیا و کلید رو جلوی صورتش گرفتم ،چشم هام رو تو چشم های درشتش دوختم وباتحکم زمزمه کردم:
_این کلید رو می گیری ، می ری تو اتاقت دراتاقت رو از پشت قفل می کنی بعدش زنگ می زنی به سامیار، می گی که سریع برگرده خونه.
_ولی داداش تو...
نذاشتم حرفش رو کامل کنه،خیلی سریع میون حرفش پریدم.
کلید رو پایین بردم بایک دستم پنجه های ظریفش رو ازهم باز کردم و با دست دیگه ام کلید رو تو دستش فشاردادم.
_دیگه نمی خوام چیزی بشنوم،برو تو اتاقت درم ببند و منتظر باش تا طاها و سامیار برسن،فهمیدی؟!
هینی باچشم های بارونیش خیره بود تو صورتم،چشم ازش برداشتم و بازوی ظریفش رو تو چنگ گرفتم وبایک حرکت به سمت خودم کشیدمش.دست راستم رو دور گردنش تاپ دادم ودست چپم رو دورشونه های ظریفش.
بوسه ای به روی موهاش زدم و خیلی سریع ازخودم جداش کردم کف دوتا دستم رو دوطرف گیج گاه سرش گذاشتم ،سرش رو مماس باصورتم تنظیم کردم وخیره تو چشم هاش که حالا بدجور بارونی شده بود،بالحن آروم اما مثل همیشه جدیم زم زمه کردم:
_تو یکی یکدونه ی امیر سامی دلم نمی خواد چشم هات و بارونی ببینم،فهمیدی.
سرش رو چند بار به سرعت بالا و پایین کرد.
_نترس قرارنیست اتفاقی برام بیوفته،حالا بروتو اتاقت زنگ بزن به سامیار،درو هم ازپشت قفل کن.
دستم رو از روی ناحیه ی گیج گاهیش پایین کشیدم ،بازوش رو آروم چنگ زدم و به سمت اتاقش کشوندمش.
بادست دیگه ام دستگیره رو فشار دادم ودرروبه سمت داخل هول دادم.
romangram.com | @romangram_com