#سلطان_پارت_247
به نفس نفس افتاده بودم به سختی روی پام ایستاده بودم،درد نفسم رو بریده بود.
سونیا هق هق کنان خودش رو تو بغلم انداخت دستم رو محکم دور کمرش قلاب کردم .
گریه می کردو خودش رو بیشتر به سینه ام فشار می داد.
لحظه ای که گذشت با صدای گرفته ای زمزمه کرد.
_داداشی نفس و بردن.
آب دهانم رو قورت دادم ،تازه متوحه ی نبود نفس شدم،سریع سونیارو از خودم جد کردم با چشم دورتا دور اتاق به دونبال چیزی می گشتم تا باهاش دست و پای این کفتار روببندم چون هرلحظه امکان داشت که به هوش بیاد ،که چشمم افتاد به کمربند لباس ورزشیم. سریع به سمتشون رفتم دو تا شون رو برداشتم .برگشتم سمت اون تن لش ،نشستم روزانو هام و شرو به بستن دست و پاهش کردم.
از کنار اون کفتار بلند شدم،هم زمان با نفرت و خشم لگد محکمی نثار بازوش کردم،به سمت سونیا برگشتم،نگاهم رو به صورتش دوختم،رنگش پریده بود.
دوباره دردشدیدی تو ناحیه ی پهلوم پیچید ابروهام رو ازشدت درد توهم فرو کردم.
لبم رو به دندون گرفتم تا ازشدت درد ناله نکنم.
_داداش حالت خوبه؟!
نگاهم روی صورت مظلومش بود ،باچشمان درشتش خیره بود به صورتم.
_آره خوبم،حالا راه بیوفت،باید برم دونبال نفس.
ازکنارش رد شدم،بادوقدم بلند ازدرگاه خارج شدم ،هینی که پشت سرم ازاتاق خارج می شد،گفت:
_تنهایی می خوایی بری دونبالش ،اونم بااین وضعیتت،واستا زنگ بزنم سامیارو طاها ام بیان .
romangram.com | @romangram_com