#سلطان_پارت_275
تاب نگاه پرنفوذش رو نداشتم،چشمانم رو بستم،لب هاش رو به گوشم نزدیک کرد.
صدای غرش این شیر زخمی پرده ی گوشم رو لرزوند.
_گفتم برای من سرتق بازی درنیاری،نگفتم؟!
وقتی می گم باید بری ،یعنی باید بری.
اضطراب بدی داشتم،ازطرفی هم اصلا از لحن خشن این مرد نسبت به خودم خوشم نمی اومد،من به فکراونم اونوقت اون بامن این طوری حرف می زد
اخم هام جمع شد،چشم هام رو باز کردم،تو اولین ثانیه نگاهم به چشم های نافذ و مخمورش افتاد،صدام میلرزید،ایستادن درمقابل چنین شیر زخمی واقعا هم دل و جرات می خواست،آب دهنم رو قورت دادم و نفس توسینه ام حبس شد.
_باشه می رم،اصلا تقصیر منه که به فکر توی دل سنگی بودم،گفتم تنها نمونی...
رخ به رخ هم ایستاده بودیم دست چپم رو که آزاد بود با حرص بالا آوردم اسلحه ی زیر چونم رو باخشم هول دادم.
_به درک بذار تنها بمونی...
فشار انگشتانش به روی بازوم بیشتر شد جوری که ازدرد صورتم رو جمع کردم.
نیشخندی زدو هفت تیر رو دوباره زیر چونه ام گذاشت،خیره به چشم هام باخشم غرید.
_نفس اون زبون درازت رو غلاف کن لعنتی،د...آستانه ی تحمل من به سر رسیده کاری نکن همینجا دخلتو بیارم.
بی اراده زبون درازم به کارافتاد...
_اصلا مگه تو آستانه ی تحملم داری که سرم اومده باشه.
romangram.com | @romangram_com