#سلطان_پارت_245
صدارو دونبال کردم جیغ های پشت سر هم سونیا قدرت تصمیم گیری رو ازم گرفته بود.
پشت درایستادم،صدای گریه ی سونیا به وضوح ازهمون اتاق شنیده می شد.
دستم رو بردم سمت دستگیره.
امادر قفل بود.
نفس توسینه ام حبس شد، خشم به یک باره بهم نیروی دو چندان داد،هفت تیر رو داخل کمربند گذاشتم،آرنج دست چپم رو بادست راست چسبیدم و یک قدم بلند به عقب رفتم.
وبا گفتن شماره ی سه تو دلم به سمت در هجوم بردم که بایک ضربه ی محکم چفتش باز شد وزخم پهلوم دراثر شدت ضربه تیر کشید.
صورتم رو از درد جمع کردم و لبم رو به دندون گرفتم.
نگاهم ثابت روی مرد تقریبا درشت هیکلی بود، که سونیا رو به دیوار چسبونده بودو تقریبا به فاصله ی کمی ازش ایستاده بود.
با دیدن من خودش رو از سونیا دور کرد.
کاملا برگشت سمتم،نگاهم یک لحظه به صورت غرق دراشک دردانه خواهرم افتاد .
_داداشی،کمکم کن...
شنیدن همین یک جمله ازدهان خواهر کافی بود تا بشم گرگ وحشی که آماده ی دریدن و تکه تکه کردن بدن این سگ نجسه.
بلند خندید دستش رو برد پشت کمرش و چاغوی جیبیش رو بیرون کشید کمی خم شد و دوتا دستش رو درحالی که لبخند زشتی روی صورت کریهش داشت به حالت حمله گارد گرفت.
اخم هام رو درهم کشیدم وبا چهره ای درهم وفکی منقبض فریاد زدم:
romangram.com | @romangram_com