#سلطان_پارت_244
_درش رو با حرص کاملا باز کردم هفت تیرم رو ازداخلشبرداشتم خشابش رو درآوردم نگاهی بهش انداختم وقتی ازپربودنش اطینانپیداکردم ازرویزمین بلند شدم ،با پا درگاوصندوق رو به هم کوبیدم ،ازداخل کمد کمربند مخصوصم رو برداشتم و دورکمرم بستم ،هفت تیر روداخل جاش روی کمربند گذاشتم،کاپشن مشکیم رو بایک حرکت تنم کردم و بادو قدم بلند ازدرگاه عبور کردم،سونیا دیگه پاپیچم نشد ،می دونست که هرآن ممکنه آتش خشمم اون رو هم بسوزونه.
ازپله ها باعجله پایین دویدم،وازدر ساختمون که کاملا باز بود خارج شدم،به سمت استبل اسب ها رفتم،چون همه ی ماشین هارو برده بودن.
وارد استبل شدم،خورشید،اسم اسبم بود.دستی به یالش کشیدم و زین رو روش گذاشتم بعدازاینکه آماده اش کردم افسارش رو گرفتم وآروم ازاستبل خارج شدم.
به سمت درورودی رفتم،درباز بود،جای تعجب داشت،پس نگهبان ها کجان،یعنی سامیار بی عقلی کرده و همه رو برده.ازهمونجا برگشتم،نگاهی به دورتادور فضای بیرونی ساختمون عمارت انداختم.
همه جا تو سکوت عجیبی فرو رفته بود.
بی خیال شدم و برگشتم افساراسب رو محکم تر تو دستم فشاردادم وازدر رد شدم،ولی بابیرون رفتم از در حیاط عمارت دلیل این سکوت وحشتناک رو فهمیدم.
دومحافظ بیهوش روی زمین افتاده بودن.
افسار اسب رو رها کردم دویدم سمتشون وکنار یکیشون زانو زدم،نیم نگاهی به اطرافم انداختم دوانگشت اشاره ومیانی رو روی نبض گردنش گذاشتم.
نبضش نمی زد روی شکم افتاده بود ،چرخوندمش بادیدن زخم عمیقی که روی سینه اش بود وحشت زده ازروی زمین بلند شدم.
برای لحظه ای برگشتم سمت ساختمون عمارت وبه سرعت دویدم سمت پله ها.
به سرعت پله هارو دوتایکی بالا رفتم دستگیره ی در ورودی رو محکم فشار دادم.
ووارد ساختمون شدم،حتم داشتم ،اونا وارد ساختمون شدن ،پس نمی خواستم که بابی احتیاطی صداشون بزنم چون ممکن بود اون آدم یا آدم ها متوجه ی حضور من بشن.
نگاهم رو یک دور دور پذیرایی چرخوندم.همه جا رو سکوت خفه کننده ای فرا گرفته بود.
ازصدای شکسته شدن شیشه وپشتش صدای جیغ سونیا که از طبقه ی بالا اومد شوکه شدم،سریع دست بردم پشت کمرم و هفت تیرم رو درآوردم ضامنش رو فشار دادم. به سمت پله ها قدم برداشتم.
romangram.com | @romangram_com