#سلطان_پارت_243
ازاون روز دیگه به آسمون نگاه نکردم من ازستاره ها متنفرشدم،ازخیلی چیز ها متنفر شدم...ازخیلی چیز ها...
باصداهایی که تو گوشم پیچید و خیسی که روی صورتم احساس کردم هینی بلندی کشیدم و چشم هام رو به زور وناگهانی باز کردم.
به سرعت نشستم،نفس نفس می زدم.مات مبهوت به اطرافم نگاه کردم،تواتاقم بودم ،سونیا و نفس هم خیره نگاهم می کردن.
بریده بریده جمله ام رو ادا کردم.
_سامیار کوش،چه اتفاقی برام افتادش؟!
فصل دهم
_داداش تو حیاط یهویی بیهوش شدی سامیارو طاها آوردنت بالا و خودشونم رفتن ،ف...فکرکنم رفتن روستا.
ناگهان دردشدیدی توی سرم پیچید،آه عمیقی کشیدم و دوتا دستام رو هم زمان روی سرم گذاشتم ودوطرف سرم رو محکم فشاردادم.
بعد چندلحظه که کمی درد آروم شد،نگاه عصبیم رو به سونیا دوختم و همزمان پاهام رو،روی زمین گذاشتم.
_داداش کجا می خوایی بری،تو حال و روزت خوش نیست،می ری خدایی نکرده بلایی سرت میاد.
بدون توجه به سونیا که شونه به شونم قدم برمی داشت و التماس می کرد که بمونم،به سمت گاوصندوق گوشه ی اتاق رفتم انگشتم رو روی قفل گذاشتم،بعد شناسایی اثرانگشتم،قفل گاوصندوق باز شد.
romangram.com | @romangram_com