#سلطان_پارت_240
جوابی برای سوالش نداشتم، خودمم نمی دونستم که اینجا چه خبر بوده .
سرم رو دوباره به سمت ساختمون چرخوندم نگاهم رو دوختم به روبه رو
ازمیون اون همه غریبه چهره ی آشنایی به چشمم خورد سرهنگ سرمدی ،به قول خودم عمو سرهنگ.
به سمتش دویدم ،تو چند قدمیش ایستادم اما بادیدن سرش که میون دستاش گرفته بود و شونه هاش که می لرزیدن تو چند قدمیش ناخدا گاه متوقف شدم،خیره بودم بهش،یرش رو بالا گرفت وقتی صورت سرخ شده وچشم های بارونیش رو دیدم پاهام سست شدن دیگه حتم نداشتم که برای بابا و مامان اتفاقی افتاده بود.
با دیدنم متعجب خیره شد به صورتم ازروی سکو بلند شد، هینی که به سمتم می اومد دستش رو زیر چشمش کشید به ما که رسید کمی خم شد دوتا دستش رو روی شونه ام گذاشت و دوباره هق زد، به یک باره محکم من رو به آغوش کشید.
شونه اش ازشدت گریه بالاو پایین می شد.
بهت زده پرسیدم:
_عمو اینجا چه خبره؟چراگریه می کنی؟!
باصدای گرفته اش که خش دارم شده بود...
_عمو ،خونه تون رو سوزوندن،پدرومادرت و داداش کوچولوتم تو خونه بودن
،ودوباره من رو به خودش فشردو گریه کردهمون لحظه هدیه ای که باذوق تاخونه تو دستم گرفته بودم وحتی هنوز نمی دونستم چیه و کاغذ کادوش رو هم باز نکرده بودم ازدستم روی زمین افتاد و صدای شکستنش که همرا شد با شکستن قلب کوچیکم به گوشم رسید.
بعد ها ازمدیر مون فهمیدم مادرم برام یک تلسکوپ خریده بوده واون هدیه ای که ازمدرسه گرفته بودم در واقعه از طرف مادرم بوده.
ازاون روز دیگه به آسمون نگاه نکردم من ازستاره ها متنفرشدم،ازخیلی چیز ها متنفر شدم...ازخیلی چیز ها...
romangram.com | @romangram_com