#سلطان_پارت_241


باصداهایی که تو گوشم پیچید و خیسی که روی صورتم احساس کردم هینی بلندی کشیدم و چشم هام رو به زور وناگهانی باز کردم.

به سرعت نشستم،نفس نفس می زدم.مات مبهوت به اطرافم نگاه کردم،تواتاقم بودم ،سونیا و نفس هم خیره نگاهم می کردن.

بریده بریده جمله ام رو ادا کردم.

_سامیار کوش،چه اتفاقی برام افتادش‌؟!

برای یک لحظه احساس کردم باشنیدن این خبر جلوی چشمم سیاهی رفت،باتنی سست عقب کشیدم،خوردم به یک چیز سفت،

_امیرسام خوبی،برای یک لحظه چندین و چند بار صدای طاهاتو گوشم تکرار شد"توآتیش سوزوندن....توآتیش سوزوندن"

ناخدا گاه همین یک جمله من رو بردبه گذشته ی تلخم ،بدترین روز درتمام عمرم.

اون روز من و سامیار تازه ازمدرسه تعطیل شده بودیم ، باخوشحالی به سمت خونه می اومدیم ،جایزه گرفته بودم،برای شاگرداول شدنم،دل دل می کردم به مادرم برسم بهم قول داده بود به شرط شاگرداول شدنم،برام یه تلسکوپ بخره،تا خود خونه لحظه شماری می کردم،برای دیدن مادرم ودادن این خبر بهش، وقتی به درخونه رسیدیم باانبوه جمعیت روبه روشدیم.

ازخودم پرسیدم این همه آدم اینجا چکارمی کنن،ماشین قرمز آتش نشانی وآمبولانس وپلیس .

دست سامیار رو تو دستم گرفتم کمی فشارش دادم ، ته دلم لرزید،نفسم به شمارش افتاد ،به سمت جمعیت دویدیم به زور خودمون رو ازبینشون که جلوی در ایستاده بودن رد کردیم.

یه سرباز جلوی راهمون رو گرفت براش گفتم که کی هستیم،راهمون داد سراسیمه به سمت ساختمان دویدم،درکمال ناباوری باانبوه دود مواجه شدم،تمام خونه سوخته بود کنار پنجره ها سیاه شده بودوهنوزم ازشون دود زیرون می اومد.

_چه اتفاقی افتاده امیرسام ،خونه آتیش گرفته؟!





romangram.com | @romangram_com