#سلطان_پارت_239
_ الو الیاس چی شده؟!کجا؟!شما چه غلطی می کردین پس؟!الان خودمون رو می رسونیم.
با کنجکاوی خیره بودم به طاها که سامیار پرسید.
_چی شده طاها؟!
طاها با چشمانی وحشت زده خیره شد به من.
_سلطان چند نفر حمله کردن به خونه ی کدخدا و خونه اش رو به آتیش کشیدن،خودش و تمام اعضای خانواده اش رو تو آتیش سوزوندن...
برای یک لحظه احیاس کردم باشنیدن این خبر جلوی چشمم سیاهی رفت،باتنی سست عقب کشیدم،خوردم به یک چیز سفت،
_امیرسام خوبی،برای یک لحظه چندین و چند بار صدای طاهاتو گوشم تکرار شد"توآتیش سوزوندن....توآتیش سوزوندن"
ناخدا گاه همین یک جمله من رو بردبه گذشته ی تلخم ،بدترین روز درتمام عمرم.
اون روز من و سامیار تازه ازمدرسه تعطیل شده بودیم ، باخوشحالی به سمت خونه می اومدیم ،جایزه گرفته بودم،برای شاگرداول شدنم،دل دل می کردم به مادرم برسم بهم قول داده بود به شرط شاگرداول شدنم،برام یه تلسکوپ بخره،تا خود خونه لحظه شماری می کردم،برای دیدن مادرم ودادن این خبر بهش، وقتی به درخونه رسیدیم باانبوه جمعیت روبه روشدیم.
ازخودم پرسیدم این همه آدم اینجا چکارمی کنن،ماشین قرمز آتش نشانی وآمبولانس وپلیس .
دست سامیار رو تو دستم گرفتم کمی فشارش دادم ، ته دلم لرزید،نفسم به شمارش افتاد ،به سمت جمعیت دویدیم به زور خودمون رو ازبینشون که جلوی در ایستاده بودن رد کردیم.
یه سرباز جلوی راهمون رو گرفت براش گفتم که کی هستیم،راهمون داد سراسیمه به سمت ساختمان دویدم،درکمال ناباوری باانبوه دود مواجه شدم،تمام خونه سوخته بود کنار پنجره ها سیاه شده بودوهنوزم ازشون دود زیرون می اومد.
_چه اتفاقی افتاده امیرسام ،خونه آتیش گرفته؟!
سرم رو به سمت سامیار چرخوندم دستش رو بیشتر فشار دادم.
romangram.com | @romangram_com