#سلطان_پارت_238
صدای متعجبش به گوشم رسید.
_چی ماشینت آتیش گرفته؟!
ازدرساختمون که پام رو بیرون گذاشتم ،طاها به سرعت پله هارو بالا اومد بادیدنم وسط پله ها ایستاد درحالی که نفس نفس می زد،بریده بریده گفت:
_سلطان ماشینت رو منفجر کردن ،مثل اینکه بمب کار گذاشته بودن.
فریاد زدم توام از خشم و نفرت:
_پس تو چه غلطی می کردی که تا زیر گوش من اومدن و ماشینم رو منفجر کردن.
یغه اش رو یک لحظه با دست چپم گرفتم و با شدت هولش دادم و خیلی سریع هینی که چشمم به ماشینم بود پله هارو پایین رفتم ،نگهبان ها مشغول آب ریختن روی ماشین بودن وسعی درخاموش کردن آتش داشتن،با فاصله ازماشین ایستادم دستم رو به کمرم گذاشتم و کلافه و اعصبانی خیره شدم به ماشینم که تو آتیش داشت می سوخت.
_خدا رحم کردش شما سوارماشین نبودی ،سلطان.
_مطمعنی که بمب بوده؟!
_بله آقا غیراز بمب چی می تونسته باشه فکرکنم کار یکی ازمهمون های امروز بوده وگرنه که ما شبا مثل عقاب مراقب عمارت هستیم.
دستم رو کلافه به گردنم کشیدم،حتما کار مهرانه،پس شمشیرش رو از رو بسته.
_داداش قضیه چیه به منم بگو،چرا ماشینت رو منفجر کردن؟!
_کارمهرانه .
باصدای گوشی طاها به سمتش چرخیدم.
romangram.com | @romangram_com